

"مرد هزار چهره " با "هزار تاویل مختلف" روبرو شد.برداشت های سیاسی از آن به وفور رایج شد و حتی کار به پیامکهایی کشید که مردم برای هم ارسال می کردند.برخی از خبرگزاری ها می کوشند با مصاحبه با سازندگان مجموعه این تفاسیر را مورد انکار قرار دهند ولی این کار غیر ممکن است و در عمل هیچ فایده ندارد و تنها چیزی که این تفاسیر را کم رنگ می کند گذر زمان است.
تاویل ذات هنرو ادبیات است.بدون تفسیرهای متعدد هیچ اثرهنری نمی توانست ماندگار شود.در مواجه با اثر هنری هیچ تفسیری بر تفسیر دیگر ارجعیت نیست.نکته عجیب آنست که در این تفسیر هنرمند نمی تواند این تفسیر را رد کند و بر آن تحلیل مهر تائید بکوبد.اگر انبوه تفاسیری که بر حافظ٬مولوی٬شکسپیر و...نوشته شده اند پیش این چهره های ماندگار می گذاشتند دچار شگفتی عجیبی می شدند.
سوی مخاطب همانقدرمهم است که سوی آفریننده.نکته جالب آنست مخاطب در شرایط روانی مختلف تفسیر خود را تغییر می دهد و این تفسیر بشدت رنگ زمانه را به خود می گیرد.در تفسیر "مرد هزار چهره "بیان اراده دست اندرکاران در تفسیر هیچ تاثیر نمی گذارد. عباس کیا رستمی وقتی فیلم "خانه دوست کجاست " را ساخت.در انتهای فیلم گلی در دفتر مشق که دست مایه اصلی فیلم بود قرار داشت. کل فیلم از طریق این گل تاویل شد. بعد کیا رستمی مدعی شد که این گل به صورت اتفاقی در آنجا قرار گرفته بود. این اعلام هیچ تغییردر تفسیر مخاطب و مفسر ایجادنکرد.
حتی پیامد رفتارهایمان در زندگی روزمره مان آنی نیست که اراده کرده ایم . پیچیدگی تفسیر هر رفتار از اراده افراد خارج است. مردم وقتی سریال مهران مدیری را تماشا کردند آن چیزی که مدتها بود در فضا می دیدند و راهی برای بیان نمی یافتند بر این مجموعه تلویزوینی بار کردند و آنچه را دیدند که می خواستند ببینند. وقتی حرفی در نا خود آگاه باقی می ماند خیلی زود دست مایه ای را می بینند که حرفشان را به آن اضافه و بار روانی خود را سبک کنند.
"مرد هزار چهره " مجموعه متفاوت و خوش ساختی بود که تاثیرگذاری بیش از توان خود را یافت.این تاثیر گذاری را باید در روانشناسی مخاطب جست نه در خود سریال. این اثر نگاهی زورنالیستی داشت که اعماق را نمی کاود ولی خود مخاطب این اعماق را حاضر می کند تا بر چیزی که می فهمید مهر تائید بزند. بجای آن که بکوشیم نفاسیر را انکار کنیم باید با هوشمندانه در یابیم در اعماق جامعه چه می گذارد و بر اساس آن رفتارهای خود را اصلاح کنیم.


ستاره و يا اسطوره. اين پرسش تمام ذهن را از آن خود مي كند. ستاره ها پول سازند و يا خبر ساز. اما اسطوره هاي سينمايي در لايه هاي عميق ذهن مي مانند و هرازگاهي راه به خود آگاه مي كشند. هربار

رويدادي در ناگزيريش زندگي ما را فتح مي كند . آن لحظه اي در ذهن شكل مي گيرد كه يك گلدان سفالي بر اثر تصادف فرستاده سزار را مي كشد و زندگي بن هور و خانواده اش را تبديك به يك فاجعه هولناك مي كند. رويدادي كه هربار كه تمايش مي كنم همان دلهره اي را در جان مي ريزد كه در نوجواني تجربه كرديم. هنوز وقتي هستون را در ده فرمان مي بينيم عظمتي ما را تسخير مي كند كه با تكنيك هاي امروزي بايد بسيار بي قدر شده باشد. تكنيك ها عظمت ها را بلعيده اند و امروز سادگي فيلمها قلب ما را فتح مي كند. وقتي دريا شكافته مي شد. باورمان مي شد معجزه دوباره رخ داده است. ولي سينما امروز همه زندگي رافتح كرده است و ما دمي در واقعيت از آن خلاصي مي جوئيم
هستون مرد. گزاره خبري هيچ معنايي ندارد مگر آنكه ذهن به فيلم ها ارجاع كند. اين مرگ در اتفاق ناگزيرش تكرار ناپذير است و به اين دليل جذابيت ندارد. سينما با تكرار پذيريش ندرت را از چشم ها انداخته است. هستون با نقش هايي كه بازي كرده است به ياد آورده مي شود. امروز آنچنان نقش ها پي در پي ساخته مي شود كه هيچ نقشي فرصت ماندگاري نمي يابد.ما با اسطوره ها شاد مي شديم . با آنها تلخي را تجربه مي كرديم. هفته ها روايت شان را در ذهن بازسازي مي كرديم. امروز ويدئوها و اينترنت فضايي فراهم كرده است كه پي در پي فيلم مي بينيم و ديگر آن لحظه جادويي تجربه نمي كنيم كه همه حس مان را تحريك مي كرد. با مرگ هستون اين لحظات جادويي بخشي از واقعيت امروزي اش را از دست داد. در باره هستون اينجا بخوانيد

امتیاز نهایی " وودی آلن جهان جعلی را به تماشا می گذارد که در آن همه چیز به شانس و تصادف ارجاع می شود.ولی این شانس منطق خود خود را در رابطه دیالکتیکی با مرکزیتی می گیرد که همه چیز در آن مدیریت شده است و هیچ چیز جز در رابطه با سود معنای ندارد و تصادف در غیاب مطلق به سر می برد.فیلم به ظاهر نسخه امروزی "جنایت و مکافات "داستایوسکی است.اگر اولی فضایی ترازیک را واتاب می دهد دومی مضحکه ای پیش پا افتاده را به تماشا می گذارد که از قبل همه چیز در آن پیش بینی پذیر است.اگر در رمان این رمان نویس روسیه جنایت تبدیل به دغدغه ای می شود که پرسش های هستی شناسی در می اندازد و مکافات جنایت اش را می پردازد تا تزکیه شود .در فیلم آلن حاشیه نشینان می دانند اگر نبرند می بازند و در این نبرد خوفناک جایی انسانیت ٬فضیلت و دغدغه نیست . گفت و گو اشباح نیز همین بر نهاد به سختی به تماشا می گذارد.آنجا نیز از وجدان آزرده خبری نیست.حتی مقتولین این وجدان را فرا نمی خوانند بلکه از حماقت لو دهنده قاتل سخن می گویند. حماقتی که با یک خوش شانسی به پیامد نهایی اش نمی رسد.
بر خلاف ظاهر فیلم ضد قهرمان این شانس نیست که او را می رهاند بلکه جهان متن در تفافلی به ظاهر ابلهانه برای تداومم خوشباشی ها یشان اجازه می دهند وانموده فریب شان دهند. برای تداوم نظام سرمایه داری باید کسی از فرودستان راهی به بالا بیابد و کسی که دستهایش به خون آلوده است نامزد بهتری برای نقش تازه است . چرا که دستهای آلوده سند مطمئنی است که خیال کارگردانان اصلی را راحت می کند که او هرگز بازی را بهم نمی زند و همیشه در این بیم هم بسر می برد که از بهشت اخراج شود و همین بیم به شادی بازیگران جهان متن شدت می دهد.
اگر ایمانوئل کانت جایی گفته است سرشت تلخ بشر هرگز میوه ای شیرین به بار نیاورده است.می توان گفت سرشت خونخوار سرمایه داری جز جنایت حاصلی ندارد.جنایتی که بدست فرودستان انجام می شود و دستهای سخاوتنمد فرادستان پاک می ماند تادر تالارهای هنری تمنای زیبا یی شان را تسکین دهند. تمنایی که واقعیت خود را از جنایت خوفناک می گیرد که دیده نمی شود ولی دهشت فیاض را بر می انگیزد. زن و مردی که در دام غریزه و تمنای ورود به جهان متن در رابطه خونین آلود و شهوت زده اسیر شده می توانند نماد همانهایی باشند که در عراق ٬لبنان و... هم را عاشقانه می کشند تا نظام سرمایه داری سرخوشی اش را تداوم بخشد و گاهی برای تفریح هم شده حقوق بشر و دمکراسی را به فرودستانی که دستهای خونین دارند تعارف می کنند.
*نويسنده و كارگردان:وودي آلن.بازيگران :اسكارلت جوهانسون- جاناتان رايس مه يرز-اميلي مورتيمور- متيو گود- برايان كاكس- پنه لوپ ويلتون-ايون برمنر.
امتياز نهایی كه در سال 2005 توسط وودي آلن به جلوی دوربین رفت . روایت تنيسوري به نام كريس را بر عهده می گیرد كه توسط تام هيويت برای آموزش تنيس به استخدام در مي آيد و كريس كه بلند پروازیش در زمین بازی نمی گنجد مربیگری پسر ثروتمندی را بر عهده می گیرد و از طریق او با خواهرش رابطه عاشقانه - بخوانید سوداگرانه- بر قرار می کند. رابطه که سر از ازدواج در می آورد . .در عين حال او به نولا نامزد سابق تام کشش جنسی پيدا مي كند و سر آغازی ماجرایی می شود که با قتل تولا بدست کریس خاتمه می یابد
تماشاي دو باره "رگبار" بهرام بيضايي يك اتفاق درذهن است.ذهني كه در روايت يك فيلم سرنوشت تاريخي يك ملت را همانگونه كه هست مي بيند.بهرام بيضايي سياهي را درسياه بودنش به تماشا مي گذارد ولي در ديالكتيك نفي و اشتياق،درست همان چيزرا كه انكار مي كند كه اشتياق تداومش را دارد.بيضايي هميشه مخالف وضع موجود است.اما اين انكاررا تنها براي آن مي خواهد تا بتواند به تماشايش بگذارد.او نه تفسير وضع موجود را بر عهده مي گيرد و نه برآنست آنرا متحول كند. تنها آئينه بدست مي گيرد تا واقعيت را همانگونه كه هست نشان دهد حتي زشت تر و نامطلوب تر.چرا كه بايد آنچنان زشتي را حدت داد تا نتوان تغييرش داد.تسلايي نبايد باقي گذاشت.چرا كه هرتسلايي مي تواند نوري بر ظلمت بتاباند و دريغ كند از راوي آنچه مي خواهد در صحنه نمايش و پرده سفيد سينما بتاباند.
بيضايي در تمام آثارش- باشوغريبه كوچك وتا حدودي عمو سيبلو را بايد استثنا كرد- به واقعيت همانگونه كه هست بدون آنكه به آنگونه بايد باشد گوشه چشمي داشته باشد خيره نگاه مي كند.او چون راوي تلخ واقعيت است از دستهاي پر قدرت وضع موجود مدام زخم مي خورد و اين زخم خوردگي هويتي رامي سازد كه اين فيلمساز با آن هستي فرديش را درمنش اجتماعي اش گره مي زند.اين رابطه عاشقانه و نفرت زده هر دو سوي ماجرا را شادمان مي كند وسالهاست تماشگر نخبه هم با تماشاي ظلمت حس مي كند خويش را در آفريده هاي يك هنر مند بازمي يابد.او نيزچون دردام انفعال گرفتارست هنرمندي را اسطوره مي كند كه بدون سياه بودن واقعيت نمي توانست آني باشد كه امروز است.
رگباربا فضايي جنون زده آغاز مي شود.فضايي كه معلم تازه وارد درمحاصره قرارمي دهد. كودكاني كه بايد تجسم معصوميت باشند آنچنان وحشي و بي ترحم عمل مي كنند كه حتي مخاطب فراموش مي كند حتي از خود بپرسد اينهمه دشمني منطق خود را از كدام پايه هاي روانشناسي فردي و جمعي مي گيرد.معلم عاشق مي شود واين عشق فرصت مي دهد سنت هايي كه گره خوردگي رواني و روابطه جسماني در حوزه ممنوعيت و سركوب قرار مي دهند افشا شوند.ولي فيلمساز سطح ماجرا را به تماشا مي گذارد و بعد به سادگي آنرا دررويداد ها ونماهاي غيرضروري منحل مي كند.
معلم كه درگيريك رقابت عشقي است واز رقيب سخت كتك مي خورد.نيروي حماسي را درخود مي پرورد و با ايستادگي پيروزي اش را جشن مي گيرد ولي بعد از آنكه آنچه مي خواهد بدست مي آورد به سادگي رهايش مي كند.آنهم بدون مقاومتي.گويي او بعد از آنكه سالن نمايش را مي سازد و كودكان بي ترحم را تبديل به راوي مي كند ديگر نمي تواند واقعيت درمعرض تغييرراتاب آورد .او مي رود تا در محيط دشمن كيش ديگرشايد همين تجربه را بيازمايد و مدام در حلقه فروبسته اي تلخي واقعيت را با نمايش آن درهم بياميزد.
تغيير حاصل كنش و درگيري با واقعيت تجربي است.اگر عشق و نفرت مي پندارند هيچ چيز تغيير نمي كند و هميشه بشر مجبوراست در وضعيت دهشت زده باقي بماند.خرد انتقادي تلخي را به تماشا مي گذارد تا در كنش و واكنش با آن مفري در جهان بي مفر بيابد.نقدي كه از فاعليت خون و جسم بگيرد به انرژي عملي تبديل مي شود و چه كسي است كه نداند عمل وضعيت را تغيير مي دهد.اين همان خواستي كه به طورناخودآگاه بيضايي نمي خواهد.او صورت منفي روح ايراني است.صورتي كه از واقعيت آسيب مي بيند ولي كشش عاشقانه اي هم نسبت بة ان دارد.اين ديالكتيكي است كه ناخواسته ذاث انفعال ايراني را در يكي از ابعاد مهمش به تماشا مي گذارد.
تماشاي بيضايي وهر آنچه او مي سازد نشان مي دهد او چقدرازنظرفني و ساخت دراماتيكي آثارش به پختگي رسيده است.بيش سه دهه و نيم ممارست در سينما و نمايش او را دراوج مهارت فني نشانده است.اوراوي چيره دستي است ولي اين چيره دستي درقاب محدود تلخي ها و كابوس ها باقي مي ماند و به فضاي ايجابي و پر اميد برسد.او حتي با فيلم نساختن اش تباهي وضع موجود را به تماشا مي گذارد و به اين جهت دراو واقعيت و نمايش در هم مي آميزد و به يگانگي غبطه بر انگيزي دست مي يابد.
وسواس غول آساي بيضايي درساخت آثارش وگرفتن بازي هاي حرفه اي او را دراوج سينماي ملي مي نشاند.اما تلخ بيني اش كه از فضاي مايوس اطرافش ملهم مي شود باعث شده است او نتواند با تمام چيره دستي اش در آنسوي مرزها جايگاه شايسته خود را بيابد.خود اوهم اين را نمي خواهد. تنها تماشاگراني را مي طلبد كه واقعيت عبوس را مي سازند و بدنبال روايت كننده اسطوره اي مي گردند كه اين عبوسي را با مهارت به تماشا بگذارند. با اين منظربيضايي تا مدتها طولاني اسطوره ما خواهد ماند.هرچه بسازد ويا نسازد جز افسانه اي خواهد شد كه با نامش عجين شده است.
نقد هنری دغدغه من است. در غیاب نقد زندگی هنر و در یک کلام زندگی سترون می شود. این وبلاگ می کوشد جای خالی دنیای تصویر را پر کند. مجله ای که صاحب این قلم در آن صفحه ای د اشت بنام اتاق فکر.در این اتاق می کوشیدم بین سینما و پدیدار شناسی روح ایرانی رابطه دیالکتیکی را کشف کنم. آنرا از طریق واکاووی سینما گران ٬منتقدان و فیلم های شاخص به فرجام برسانم . سالها این صفحه تداوم یافت و آهسته اما پیوسته جایگاه خود را می یافت. تاثیرات را می شد حس کرد.بسیاری از واژه هایی که در این صفجه جدی گرفته می شود راه خود را در نوشته دیگر منتقدان باز کرد.اما این راه مثل تمام طرحها نیمه تمام ماند.
وبلاگ اتاق فکر می کوشد این راه نیمه تمام را ادامه دهد. شاید نتواند جایگاه آن صفجه را بیابد-شاید هم بیابد- ولی می تواند از مرگ یک راه جلوگیری کند. اما این وبلاگ خود را در سینما محدود نخواهد کرد و این نگاه را به تئاتر٬شعر٬رمان و داستان تسری خواهد داد. اسطوره شکنی را با تمام خطرات احتمالی جدی خواهد گرفت. اسطوره هایی که با همه ظاهر مدرنشان در وضع تباه سهم بزرگی دارند. بخشی از آنچه در دنیای تصویر به چاپ آماده اند در این وبلاگ دوباره در معرض قضاوت قرار خواهند گرفت. این تلاش امیدوارم فضاي خفته نقد را بيداري بخشد. اين آرزوي بزرگي است . ولي هر گام بزرگ از قدمهاي كوچك آغاز مي شود.
اميدوارم دنياي تصوير دوباره چاپ شود و بحث سينما در اين نشريه تخصصصي باقي بماند ولي بهترين راه قدرداني از اين مجله تداوم آن حتي در اندازه كوچكتر است. پديدار شناسي روح ايراني ٬فاعليت و معفوليت كليد واژه هايي خواهند بود كه مرتب در اين وبلاگ تكرار خواهند شد. با اين واژه هاست كه مي توانيم انحطاطي كه در آن غوطه وريم درك کنیم. اميدوارم اين راه تداوم يابد